مهر خوبان

یادداشت های فتحی

مهر خوبان

یادداشت های فتحی

مهر خوبان
کانال این وبلاگ

پربیننده ترین مطالب
  • ۳۹۴۰۸ نمایش
  • ۱۵۶۱۱ نمایش
  • ۱۴۸۲۷ نمایش
  • ۳۸۸۶ نمایش
  • ۲۳۴۳ نمایش
  • ۱۸۷۴ نمایش
  • ۱۷۶۵ نمایش
  • ۱۷۹۸ نمایش
  • ۱۴۹۱ نمایش
  • ۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهدا و دفاع مقدس» ثبت شده است

    ۱ تیر ۹۴

    نیایش چمران شهید

  • ۵۶۱ نمایش
  • شهید چمران در کلام رهبری

    اینجور هم نبود که یک آدم خشکى باشد که لذات زندگى را نفهمد؛ بعکس، بسیار لطیف بود، خوش ذوق بود، عکاس درجه ى یک بود - خودش به من میگفت من هزارها عکس گرفته ام، اما خودم توى این عکسها نیستم؛ چون همیشه من عکاس بوده ام - هنرمند بود. دل باصفائى داشت؛ عرفان نظرى نخوانده بود؛ شاید در هیچ مسلک توحیدى و سلوک عملى هم پیش کسى آموزش ندیده بود، اما دل، دل خداجو بود؛ دل باصفا، خداجو، اهل مناجات، اهل معنا .

    نیایش چمران شهید

      خدایا! آرزو می‏کردم که کشورم آزاد گردد و من بتوانم بی‏ خیال از زور و تزویر و دروغ و تهمت و دشمنی و خباثت، در فضای آن به سازندگی پردازم و هرچه بیشتر به تو تقرب بجویم.

      خدایا! تو می‏دانی که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است. از لحظه ‏ای که به دنیا آمده ‏ام، نام تو را در گوشم خوانده‏ اند، و یاد تو را بر قلبم گره زده ‏اند.

    تو می‏دانی که در سراسر عمرم، هیچ‏گاه تو را فراموش نکرده‏ام، در سرزمین‏ های دوردست، فقط تو در کنارم بودی، در شب‏های تار، فقط تو انیس دردها و غم‏هایم بودی، در صحنه های خطر، فقط تو مرا محافظت می‏کردی، اشک‏های ریزانم را فقط تو مشاهده می‏نمودی، بر قلب مجروحم، فقط یاد تو و ذکرتو مرهم می‏گذاشت.

      خدایا! تو می‏دانی که من  در زندگی پرتلاطم خود، لحظه ای تو را فراموش نکرده‏ ام. همه ‏جا به طرفداری حق قیام کرده ‏ام، حق را گفته‏ ام، از مکتب مقدس تو از هر شرایطی دفاع کرده ‏ام، کمال و جمال و جلال تو را بر همه ی مخالفان و منکران وجودت عرضه کردم، و از تهمت و بدگویی‏ها و ناسزاهای آنها ابا نکردم.

    . . . .عجیب آنکه از خود می‏گویم، منم می‏زنم، خواهش دارم و آرزو می‏کنم.

    خدایا! تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم.

    تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم.

    تو مرا آه کردی، که از سینه بیوه‏زنان و درمندان به آسمان صعود کنم.

    تو مرا فریاد کردی، که کلمه حق را هرچه رساتر برابر جباران اعلام نمایم.

    تو مرا حجت قراردادی، تا کسی نتواند خود را فریب دهد.

    ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۱۵:۳۳
    فتحی
    ۸ خرداد ۹۳

    شهید تاجیانی

  • ۹۷۵ نمایش
  • در خانه شهید مجتبی تاجیانی


    در یک صبح جمعه با صفای بهاری، منزل شهید مجتبی تاجیانی شده بود محل تجمع دوستان و همرزمانش. حال و هوای خوبی بود. خیلی ها بعد از مدتها، از برکت یاد این شهید دوستان قدیمی خود را ملاقات کردند.و برنامه اصلی شامل قرائت قرآن و پخش فیلم کوتاه و قرائت زیارت عاشورا، همچنین بیان خاطرات چند نفر از هم رزمان شهید اجرا شد. در پایان این برنامه ، نوشته ای که هم درد دل بود و هم تشکر از روح مطهر شهدا، وهم نوعی خلاصه گزارش برنامه آن روز به حساب می آمد، توسط یکی از عزیزان قرائت شد که دلنشین و موثر بود . این خلاصه را تقدیم می کنم به همه کسانی که شهدا را دوست دارند و به آنها احترام می گذارند و در تداوم راه مقدس شهدا مصمم هستند:


    سلام ابوالفضل اسدی! سلام احمد زکی! سلام بهرام! سلام مجتبی پژمان! سلام محسن عزیزی! سلام محمد باقر! سلام محمد منصوری! و سلام امسال ما به مجتبی! چه سری است بین خیبر و کربلای چهار که پایان سالمان خیبر است و شروع سالمان با کربلای چهاری ها؟ مگر عملیات با عملیات فرق دارد و مگر فقط باید پیروزی ظاهری داشته باشیم تا ملاکمان شود برای شهدایمان.

    اصلا بگذارید بگویم همه ی کربلای چهاری ها سلام! همه ی خیبری ها سلام!من با این جمع حرف نمی زنم مجتبی جان مثل همیشه با تو هم حرف نمی زنم با مادرت حرف می زنم که این مراسم هر چه دارد به خاطر یک لبخند روی لب مادر توست.

     اردیبهشت بوی دی ماه 65 را گرفته است و مگر نه این است که شهادت بهار عمر مجتبی است. اگر ذهنم یاری کند مجتبی همین روزها عکس حجله ای انداخت و پشتش را امضا کرد و همراه مفاتیح داد به دوستهایش  . همین روزها بوده اما نه مثل روز های ما. روز های ما اگر برکت شهید پرورش دادن داشت که حالمان این نبود. مادر! باید 28 سال می گذشت باید وجدانمان درد می گرفت، باید می گذشت این روزها تا دلمان برای خودمان تنگ بشود، و بیاییم سراغت. بیاییم سراغ مجتبی را از تو بگیریم مادر! من تقصیر دارم به همان اندازه که مجتبی را ندیده ام، اما وصفش را شنیده ام. مادر! من تقصیر دارم به همان اندازه که همین چند روز صدای وصیت نامه خوانی اش را شنیده ام. مادر! من تقصیر دارم به همان اندازه که خانه ات را همین چند روز یاد گرفته ام، البته می دانم که همان خانه بمباران شده تان نیست. مادر! این صبح جمعه اردیبهشتی قبولمان کرده ای از سرمان هم زیاد است. مادر! این صبح جمعه ای دلمان را به روی ماه مجتبی باز کرده ای از سرمان هم زیاد است. مادر! اجازه داده ای با همه شرمندگی از مجتبی برای همه حرف بزنیم از سرمان هم زیاد است.

    می دانم اگر مجتبی اینجاست شاید به خاطر هیچ کدام ازما نیست، شاید به خاطر نسل اولی ها و دومی ها و سومی ها نیست، اگر مجتبی با همان نجابت و حیا و تواضع اینجاست فقط به خاطر یک نفر است و تو مادر. به خاطر تو آمده است تو که عمیق و مهربان نگاهمان می کنی مادر! تو که تنها به خاطر تو مجتبی آمده است و چند ساعتی توی دلهایمان جولان می دهد آتشمان می زند و می رود. مجتبی آمده است جای پدر راپر کند، تو را آرام کند، برایت حرف بزند، از روزهای فراق بگوید، از شب کربلای چها رحرف بزند برایت، از قد خم شده ات حرف بزند، از جفای زمانه بگوید. از دلهای خالی ما از شهادت حرف بزند. برای تو از ساعت های بدون مجتبی بودن حرف بزند. مادر! ما هیچکاره ایم . مادر! این سالها که کمی یاد شهدا افتاده ایم همان حکایت کشش معشوق است، و الا ما کجا و دلهایمان کجا و چشم های امثال مجتبی کجا. مادر! تو که محور غم مجتبایی مادر! به خاطر تو است که هم مجتبی آمده است و هم همرزمهایش همدیگر را بین این همه دنیا دوباره می بینند.

    مادر! می دانی فقط همین شهدا هستند که می توانند دلمان را بلرزانند، وقتی برای بار اول گریه محسن فعال و عبدالرضا بابایی را در یاد خیبری ها می بینم، می فهمم حتی همین همرزم ها را فقط شهدا می توانند بلرزانند.

    مادر! دلم می خواهد همین چند لحظه دلت را بچرخانی سمت مجتبی، چشمهایت را بدوزی به مجتبی از طرف ما ازش بخواهی به حق همین زیارت عاشورا که خواندیم، به حق همین یا ابا عبدالله که گفتیم به حق همین اشک هایی که بوی مجتبی را می دهد ما رابرساند به همان پوتین هایی که هنوزبرنگشته اند، مارا برساند به همان مینی بوس های شهرک بدر که خالی برمی گشتند. ما رابرساند به قطره ای از آب مشک ابالفضل، ما رابرساند به ضمانتی از ضامن آهو! می دانم مادر همه ی این ها که گفتم از سرمان هم زیاد است، اما چه کنیم که اگر تو دعایمان نکنی کلاهمان پس معرکه است...

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۰۵
    فتحی
    ۴ مهر ۹۲

    جای شهدا خالی

  • ۷۴۴ نمایش
  • در هفته دفاع مقدس خواستیم از شهدا بگوییم؛ تاریخ 8 ساله دفاع مقدس را که ورق زدیم، صفحات زیادی به نام شهدای دانشجو نگاشته شده بود. حماسه‏هایی ماندگار که چون قلب در جسم و جان، خون تازه جاری می‏کنند ، و آن را همواره زنده نگه می‏دارند. اکنون حکایتی کوچک از مردان بزرگ این سرزمین:

    1. رتبه اول دانشگاه شده بود. گفته بودند اگر آمریکا بمانی بهترین زندگی را برایت مهیا می‏کنیم. فایده نداشت، بار سفر بسته بود. می‏گفت: «چه فایده که من در اینجا راحت زندگی کنم ولی دنیا در فقر و بی عدالتی باشد».  (شهید دکتر مصطفی چمران)

    2. از کانادا آمده بود ایران. گفته بودند تازه آمده‏ای، جبهه رفتنت را عقب بنداز. گفته بود: «من پول این مملکت را خرج کرده ام تا درسم تمام شده است، باید بروم به اسلام و مردم خدمت کنم». همان روز رفته بود.   (شهید مهندس حسن آغاسی زاده)

    3. از روزنامه گاردین آمده بودند مصاحبه؛ یک ایرانی رتبه اول دانشگاه تورنتو شده بود. همان جا گفته بود: «به ایران بر میگردم تا به ملت خدمت کنم. من مدیون آنها هستم».
    (شهید مهندس حسن آغاسی زاده)

    4. مادر، فرزند را در آغوش گرفت و آرام گفت: «مصطفی در آمریکا هم که هستی، هیچ گاه خدا را فراموش نکن». دکترا که گرفت و برگشت به مادر گفت: «باور کن لحظه ای خدا را فراموش نکردم»
    بی خود نبود خدا هم بی قرار مصطفی شده بود.( شهید  دکتر مصطفی چمران)

    5. رفقای دانشجو قدم به قدم افتاده بودند. یاد عهدشان افتاد؛ این که تا آخر با هم بایستند. ایستادگی را از حسین آموخته بودند. حسین تنها شده بود، با یک اسلحه خالی انتظار رفقا به پایان رسید، گلوله مستقیم تانک، حسین را هم آسمانی کرد.(شهید حسین علم الهدی )

    6. دوره خلبانی اش را در آمریکا می‏گذراند. با این که بهترین نمرات را در رده پروازی آورده بود، گواهی نامه پرواز نمی دادند. هم اتاقی آمریکایی اش گزارش داده بود: «بابایی غیر نرمال است. در محافل شبانه شرکت نمی کند» رفته بود اتاق ریاست دانشکده برای توضیح. رئیس را که برای کار مهمی صدا می‏کنند، همان جا اقامه نماز ظهر را می‏بندد، به این امید که تا او نیامده نماز اول وقتش را بخواند.
    وسط‏های نماز بود که آمد، نماز که تمام شد به رئیس بهت زده گفت: «این رابطه من با خداست. باید ادایش می‏کردم».
    از صداقت و پاکی عباس خوشش آمده بود. گواهی نامه‏اش را امضا کرد. عباس بهترین خلبان دانشکده بود.    (شهید مهندس عباس
    بابایی)

    نشریه پرسمان – مهر92

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۲ ، ۰۹:۲۶
    فتحی
    ۳۰ تیر ۹۲

    شهید شلمچه

  • ۱۲۳۶ نمایش
  • السلام علیکم یا انصار دین الله

    در این ایام نورانی و پر برکت ماه مبارک رمضان ، تصادفا به برگه ای برخورد کردم که چند سال پیش در آن شعری ناتمام برای شهید غلامحسین فتحی نوشته بودم.

    این نوشته را، اگر چه نتوان نام شعر بر آن گذاشت ، و اگرچه ناتمام است، ولی برای من خیلی ارزشمند و خاطره انگیز است. اکنون آن را به ارواح نورانی همه شهیدان ، به خصوص شهید عملیات کربلای پنج در شلمچه (غلامحسین فتحی) تقدیم می کنم:



    آن شب که سیمای شلمچه لاله گون بود

    گاه ظهور عشق در محراب خون بود

    آن شب که بر مهمانی لاهوت رفتی

    پاسخ به بانک ارجعی، لبیک گفتی

    پیر جماران در نیایش با خدا بود

    ذکرخمینی هم به یاد کربلا بود

    آنجا تو بودی و خدا بود و شلمچه

    آن شب نسیم کربلا بود و شلمچه

    زخمی هجران و قرین رنج بودی

    مهمان فیض کربلای پنج بودی

    سنگر به سنگر کربلا را سیر کردی

    با هر قدم یک الوداع با غیر کردی

    آنجا « کمال الإنقطاع » ت دیدنی بود

    سربند یازهرای تو بوسیدنی بود

    آن شب وضوی عشق تو خونین ادا شد

    تیر اجابت با دعایت هم صدا شد

    ذکر قنوتت تا خدا پرواز می کرد

    سبحان ربی بر لبانت ناز می کرد

    خیل ملائک صف به صف همراهت آمد

    مهرشهادت بر دل آگاهت آمد

    آن صبح زیبا در اذان خون چه خواندی؟

    اینسان براق عشق تا معراج راندی

    چون مرتضی فزت و رب الکعبه گفتی

    آرام در آغوش لطف دوست خفتی

    عارف

     

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۱۹:۲۸
    فتحی
    ۲۴ خرداد ۹۱

    حرف های مادر یک شهید

  • ۱۰۵۸ نمایش
  • حرفهای یک مادر

     

    خداوند مارا انتخاب کرده

    «فخرالملوک تبریزی» مادر شهیدان «سیدحمیدرضا» و «سید فرید» فاطمی پس از تحمل سال‌ها رنج دوری از فرزندانش 40 روز پیش به دیدار فرزندانش شتافت. مادری که فرزندانی در دامان خود پرورش داد که بزرگانی چون آیت‌الله مرعشی نجفی در داغش اشک ریختند.

    . . . گوشه‌ای از خاطرات فرزندان شهیدش را که مادر در زمان حیاتش روایت کرده و توسط دفتر فرهنگی فخرالائمه در سال 87 به یک فیلم مستند تبدیل شده را مرور می‌کنیم:


    *مژده تولد حمیدرضا

    خواب دیدم بچه‌ای به من دادند که موهای مشکی و لختی داشت. لباس سبز تنش بود؛ دشداشه مخمل سبز با عرق‌چین سبز. گفتند این پسر توست. بعد که حمیدرضا متولد شد، دیدم همان بچه‌ای است که به من داده بودند.

    حمید تقریباً از 8ـ7 سالگی که مدرسه ‌رفت داستان می‌نوشت. یکی از دوستانش یکی از داستان‌ها را به روزنامه کیهان داده‌ بود. یک روز او را دعوت کردند به دفتر روزنامه. با حمید رفتم. گفتند شما این داستان‌ها را می‌نویسی؟ گفت بله. گفتند شما را استخدام می‌کنیم. هفته‌ای 2 مقاله برای ما بنویس، تو را استخدام رسمی می‌کنیم.

    *آمریکا جای نفت به ما آدامس می‌دهد!

    آن زمان برای بچه‌ها آدامس‌هایی مثل آدامس خروس می‌خریدند. برایش خریدم. گفت مامان بی‌خود خریدی! گفتم: چرا؟ گفت: مامان این مسخره است که ما نفت به این گرانی می‌دهیم به امریکا و او به ما آدامس می‌دهد! این مسخره نیست؟ بیندازیدش دور! گفتم: بچه این حرف‌ها را کی به تو یاد می‌دهد. گفت: هیچ‌کس! خودتان مگر نمی‌بینید؟ ما نفت داریم و او آدامس و با هم عوض می‌کند.


    *
    عاشق امام بود

    تمام نمرات کارنامه‌اش 20 بود. فوق‌العاده آرام بود و مؤمن. در دوران ابتدایی با آن سن کمش، امام جماعت بود.

    اعلامیه امام (ره) را تکثیر می‌کرد و شبانه در خانه‌های می‌ریخت. عاشق حضرت امام بود. می‌گفت:‌ اگر فرمان جهاد دهد اولین نفرم که در صف قرار می‌گیرم.

    لطفا متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۱ ، ۰۶:۰۰
    فتحی
    ۳۱ شهریور ۹۰

    نامه هایی از شهید

  • ۸۳۴ نمایش
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین
    با عرض تبریک به مناسبت هفته دفاع مقدس و با صلوات بر روح مطهر شهدا، و درود به جانبازان و آزادگان و رزمندگان هشت سال دفاع مقدس، چکیده ای از نامه های برادر شهید غلامحسین فتحی ، به یکی از دوستانش را تقدیم شما عزیزان می کنیم.

    ******************

    تاریخ 26/3/64 از اراک به لشکر:

    آنکه خجلت زده از کوه گناه هست منم +++++ آنکه کم قیمتش از یک پر کاه است منم

    همرهان با لب خندان بپریدن ز جهان +++++ آنکه وا مانده  زیارانو ز راه هست منم

    تکرار گناهان و معاصی ، شیرینی عبد واقعی بودن را از وجودم گرفته و انسانی بیخود و از خدا غافل شده ام ، و تکرار معاصی آنقدر زیاد شده که حتی از عبادت بجز عادت چیزی نصیبم نمی شود و اینست که محتاج به دعای بندگان عابد و عاشق هستم .

    سلام بر میعادگاه عشق و ایثار ، شجاعت و توکل ، عبادت و زهد ، تعبد و تقرب ، سنگرهای مناجات و عبادت و نیایش که لحظه ای در آن مکان بودن، از عبادتها در مساجد و مراسم بهتر است.(وعده حق پیروزی است )

    ******************

    تاریخ 26/6/ 64 از لشگر به اراک:

    امیدوارم که در این ایام حزن و اندوه  اهلبیت و مومنین ، شما نیز در عشق مولا و سرور شهیدان بسوزید و بسوزانید.  و با یاد کردن مصائب و اندوه اهلبیت  (سلام ا... علیهم) اسلام و نهضت حسینی  زنده نگهدارید ، که شما با این عمل خیر، بهشت را برای خود واجب کردید. و ای کاش این حقیر در بین مجالس با عظمت و با شکوه شما بودم و از ناله ها و عزاداری های شما فیض میبردم و در اندوه اهلبیت با شما وکلیه مومنین به اندوه می نشستیم ، و در سوگ حسین (ع) و هجرعزیزانمان زانوهای غم و اندوه را در بغل گرفته و در آتش عشق آنها می سوختیم . و خداوند را شکر که محبت اهلبیت وبغض دشمنان آنها را در دل ما انداخت ، و امید که روز به روز بر این توفیق بیفزاید که این راه سعادت و کمال انسانی است ، که اگر تمام جن و انس در محبت علی (ع) بودند خداوند دوزخ و جهنم را نمی آفرید . امیدوارم که بدیها و خشونتهای ما را حلال کنید.

    ******************

    تاریخ 9/4/65 از اراک به لشکر:

    الهی هب لی کمال الانقطاع الیک

    امیدوارم که شما در آن حالات عرفانی و عاشقانه ای که در بین سنگرهای عرفان دارا هستید در مرحله اول اسلام و امام ، ودر آخر این حقیر روسیاه خدا را فراموش نکنید . در پشت جبهه زمزمه های جدید بگوش میرسد و به قول بچه ها بوی یک حرکت هایی می آید که انشاءا... شاهد آن عظمتها و رشادتهای لشگریان اسلام باشیم . افسوس که در بین آنها نیستم و شاید این امتحانی باشد.

    ******************

    تاریخ 18/6/65 از لشگر به اراک:

    با درود و سلام به سرور و سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) که با نهضت خونینش اسلام را حفظ و به انسانها روش زندگی و هدف را نشان دادند . انشاالله با فرارسیدن ماه محرم و عشق  به حسین (ع) بر این اعمال اضافه شود. در این ماه است که محبت و عشق به حسین (ع) به حد اعلا رسیده و انسان در این روزهاست که  به مظلومیت حسین (ع) و اصحابش بیشتر پی میبرد امیدوارم که این حقیر را در این ایام فراموش نکنید . 

    ******************

    تاریخ 3/8/65 از لشکر به اراک:

    امیدوارم که در راه تحقق بخشیدن به دستاوردهای انقلاب سعی و تلاش خود را بکنید .

    از بس که ببستم و شکستم توبه +++++ فریاد همی کند ز دستم توبه

    دیروز به توبه ای شکستم ساغر +++++ امروز به ساغری شکستم توبه

    خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار .

    در صورت تمایل مطلب کامل تر را از  اینجا ببینید

    ******************

    به روح نورانی همه شهدای انقلاب و دفاع مقدس ، بخصوص شهید غلامحسین فتحی صلوات و فاتحه تقدیم کنید

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۰ ، ۱۱:۴۶
    فتحی
    ۱۰ تیر ۹۰

    همکاری شهید در نوشتن خاطراتش

  • ۱۲۹۱ نمایش
  • بسم الله الرحمن الرحیم

      « شهید یونس زنگی آبادی» از روستای زنگی آباد کرمان ،در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید. مطالب عجیبی قبل از شهادتش از او دیده شد. و وقتی قرار شد کتاب خاطرات او منتشر شود، در موارد مختلف با دست اندر کاران چاپ کتاب ارتباط برقرار کرد. (به صورت تلفنی ، به صورت حضوری و صحبت شفاهی ، به صورت نوشتن روی کاغذ و . . . )

     روایت همسرش


    (اول)  . . . . قبل از شهادتش بار ها به من گفته بود: من که شهید شدم ،مرا باید از پا بشناسید .من دوست دارم مثل امام حسین (ع)شهید شوم.
    لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید
    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۰ ، ۱۱:۰۰
    فتحی
    ۱۱ تیر ۸۷

    وصیت نامه شهید فتحی

  • ۱۰۲۴ نمایش
  • وصیتنامه شهید غلامحسین فتحی

     تولد - 1344 شهادت -20/10/1365- عملیات کربلای5 -  شلمچه

     بسم الله الرحمن الرحیم

    کتب علیکم القتال و هو کره لکم و عسی ان تکرهوا شیئا" و هو خیرلکم و عسی ان تحبوا شیئا" و هو شر لکم والله یعلم و انتم لا تعلمون.   (بقره/216) 

    بنام الله و بیاد الله و برای الله و فتح و نصرت از الله و ستایش و پرستش مخصوص اوست که لباس هستی بر تن ما پوشانید و ما را از جهل و ظلمت بسوی معرفت و روشنایی هدایت کرد و بر ما منت نهاد که در این زمان از زنده کنندگان دین او باشیم و دین او را خفظ کنیم. . . . .  و هم اکنون که کفر سراسر دنیا را گرفته و تمامی کفر در برابر اسلام بسیج شده و صف آرایی کرده تا اسلام را محو کنند ، عده ای بسیار قلیل لباس جهاد و مبارزه را بر تن کرده اند و برای دفاع از اسلام از تمام هستی خود گذشته اند و به این امید می جنگند که تنها محب خدا هستند :

    (ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله)

     و به این امید هستند که تکلیف خود را به نحو احسن انجام داده و رضایت خدای خویش را بدست آورند. و این حقیر که خداوند توفیق داده و منت نهاده که لباس سپاه را که لباس جهاد و شهادت است بر تن پوشیده تا از اسلام و انقلاب اسلامی دفاع کنم، با کمال معرفت و شناخت کامل این راه را انتخاب کرده و تا آخرین لحظه زندگی و قطره خونم این راه را دامه داده تا به خیل عزیزان و دوستانم بپیوندم که فراقشان دلم را سوزانده و آتش عشق محبوبشان آرامش را از من گرفته و منتظر ندای حق تعالی هستم که :

    (یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی) (فجر/27-30)

     آن عزیزانی که رفتند وظیفه خود را همچون مولا و سرورشان حسین ابن علی (ع) انجام دادند و جنگیدند و حسین وار به شهادت رسیدند و سلاح خونین و آتشین خود را به ما سپردند . و ما باید با قامتی استوار و با توکل بر خداوند انگیزه و هدف آنها را ادامه دهیم ، که اگر ما هم اکنون نفس می کشیم به واسطه خون این عزیزان است . و امروز که دفاع و جهاد بر هر فرد مسلمان واجب است این حقیر که در سنگر جهاد نشسته پیامی و وصیتی دارم که وظیفه خود می دانم تذکر بدهم:

    امت حزب الله و شهید پرور! امروز انقلاب ما یک انقلاب اسلامی ،دفاع و جنگ ما دفاع از اسلام و احکام اسلام است . و اطاعت از فرمان حضرت امام بر تمامی مسلمانان خصوصا" شیعیان واجب و لازم است. چرا که امروز مسئله ، مسئله اسلام است و جز این نمی تواند باشد. و امام عزیز تکلیف ما را روشن کرده و هیچ عذری از هیچ کس پذیرفته نیست که مسئله اصلی جنگ است ، و از نماز و احکام اسلام بالاتر است. و این امر بر هیچ کس  پوشیده نیست و از خدا تشکر کنید تا این نعمت بزرگی که به مردم ما داده از ما نگیرد و آن حفظ دین خداست . و بدانید که تکلیف ما را سید الشهداء (ع) معلوم کرده و باید همچون شهدای کربلا از تمام هستی و وجود خود بگذریم که دین خدا را حفظ کنیم. که اگر سهل انگاری شود آنچنان اسلام سیلی می خورد که تا قرنها نمی تواند سرش را بلند کند ، و این عزتی که مسلمانان دارند از بین خواهد رفت. و دیگر اینکه هرگز امام خود را تنها نگذارید که تنها گذاشتن امام کنار گذاشتن اسلام و مسلمانی است. و تا آخرین قطره خون خود مطیع و فرمانبر او باشید. و دیگر اینکه اتحاد و وحدت خود را حفظ کنید که هر جا نفاق و دوگانگی بوجود آید به ضرر اسلام و انقلاب است و باعث شادی دشمنان اسلام خواهد شد.

    ووصیت من عمل به وصیت و پیام شهدا است و از کلیه دوستان و آشنایان می خواهم که در زندگی اخلاص و توجه به خداوند را سر منشأ تمام کارها قرار دهید و از کاری که موجب خشم و غضب خداوند است بپرهیزید . و همدیگر را بیشتر دوست داشته باشید ، و منشأ دوستی را حب خداوند قرار دهید .و از غرائز بپرهیزید  و بدانید تنها چیزی که نجاتبخش آخرت ما خواهد شد عمل صالح و حسن عامل است.

    و در آخر چند کلامی به پدر و مادر عزیز و مهربانم، که فرزند حقیرتان را حلال کنید، هر چند که حق فرزندی را بخوبی ادا نکردم ولی از شما خواهانم که تمام مشکلات و سختی های دنیایی را بخاطر خدا و رضایت او تحمل کنید. و بدانید که شیرینی آخرت از آن شما است و همه ما رفتنی هستیم . شما خوشحال باشید که فرزندتان بخاطر اسلام و قرآن رفته و شهادت را انتخاب کرده و خدای نخواسته چیزی جز آنکه امام بخواهد شما نخواهید.

    از برادران عزیزم علی اکبر و محسن نیز حلالیت می طلبم ، و از آنها خواهانم همانطور که تا بحال برای اسلام از هیچ چیز دریغ نکردید تا آخر زندگی در راه اسلام و انقلاب کوشا باشید، و از خواهرانم نیز حلالیت می طلبم و امیدوارم که در سنگر حجاب تا آخرین لحظه زندگی ،از انقلاب و اسلام دفاع کنید . و فرزندان خود را فقط برای اسلام ترببیت کنید و مانع خدمت آنها به اسلام و انقلاب نباشید .

     و برادران کوچکم محمد و رضا را نیز به نحو احسن تربیت کنید. در آخر از شما می خواهم که برایم طلب مغفرت کنید و دعا کنید پاک از دنیا بروم و گناهانم مانع از رضایت خداوند نباشد.

    وا لسلام علیکم و رحمه الله و برکاته -14/10/65- غلامحسین فتحی

    ****************************
    روحش شاد و یادش جاویدان

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۸۷ ، ۰۷:۲۳
    فتحی
    ۲۳ خرداد ۸۷

    زندگی نامه و یادی از شهید فتحی

  • ۱۰۲۷ نمایش
  •  توراست شادی وصل و مرا غم هجران
    ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا
     از شهدا که نمی شود چیزی گفت . شهدا شمع محفل دوستانند. شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان عند ربهم یرزقون اند، و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی پروردگارند. اینجا صحبت عشق است وعشق. و قلم درترسیمش بر خود می شکافد.
      ( امام خمینی (ره) صحیفه نور-ج 21)
     دیدم به تنهایی وابتدا خودم نمی توانم از شهدا حرف بزنم . از طرفی دلم سخت هوای آنها را داشت ، ونمی توانستم صبرکنم تا مثلا هفته دفاع مقدس ، یا سالگرد شهید عزیزمان « غلامحسین » ، این بود که دست به دامن امام (ره) شدم تا او سخن را شروع کند . و حالا که کلام امام ، امام سخن شد ، به دنبالش و به پیروی از آن عارف بزرگ مختصری زندگی نامه شهید ارجمند  « غلامحسین فتحی » را مرور می کنیم ، تا غبار دلهامان شستشو شود ، و بعد اگر عمری بود و توفیقی داشتم ، در یادداشت بعد وصیت نامه آن گرامی را تقدیم کنم  . ضمنا در یادداشت « قیامت میقات » که در آرشیو است به نحو دیگری شهادت آن عزیز منعکس شده .



     


     


     ابتدا از همه دوستانی که این مطلب را مطالعه می کنند درخواست دارم که صلوات و
    فاتحه ای تقدیم روح همه شهیدان خصوصا سید الشهداء (ع ) بنمائید.


    زندگی نامه شهید غلامحسین فتحی


    شهادت ۲۰/10/1365  شلمچه – عملیات کربلای 5


     شهید غلامحسین فتحی در سال 1344 شمسی در یکی از روستاهای اراک ، در خانواده ای مذهبی و اردتمند به اهلبیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به دنیا آمد.
    در اوایل دوران کودکی اش همراه خانواده به اراک مهاجرت نمودند ، و او تحصیلات خود را در اراک آغاز نمود. در زمان نهضت اسلامی و انقلاب تاریخ ساز امام خمینی (ره) او دانش آموزی بود که در کنار تحصیل ، الفبای عشق و ایمان را می آموخت . و در همان زمان با توجه به فضای دینی و فرهنگی خانواده ، و زمینه های انقلابی جامعه ، عشق و علاقه و پیوند جاودانی با اسلام عزیز دل و جانش را سیراب می نمود. و در همین حال و هوا شاهد پیروزی انقلاب اسلامی و سرنگونی رژیم ظلم و ستم شاهنشاهی بود.
    با شروع جنگ تحمیلی بلافاصله در بسیج مدرسه و پایگاه مقاومت مسجد عضویت و همکاری خود را آغاز کرد، و از سوی دیگر حضور در مجالس و هیئتهای مذهبی که باعث افزایش آگاهی او نسبت به معارف اسلامی و آشنایی با امامان معصوم (علیهم السلام)  خصوصا شهیدان کربلا می شد ، برایش شیرین ترین کارها بود.
    در سال 1361 به آموزش نظامی بسیج  و پس از آن به جبهه اعزام گردید. پس از دوبار شرکت در جبهه های جنوب و غرب ، در سال 1362 عضو تمام وقت  بسیج شد وهمکاری خود را با واحد آموزش عقیدتی سپاه ادامه داد. شوق و علاقه وافر او به انقلاب اسلامی و وظیفه شناسی که داشت ، سبب شد که با توجه به حساسیت زمان و ضرورت دفاع از اسلام ، تحصیل خود را رها نموده و عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گردید، و خدمت عاشقانه خود را در لباس مقدس پاسداری ادامه داد.
    با توجه به زمینه مناسب و علاقه و آمادگی که غلامحسین نسبت به معارف قرآن و اسلام داشت ، به دوره آموزش مربی قرآن در قم اعزام شد ، و پس از موفقیت در این دوره با تشکیل کلاسهای قرآن و عقیدتی برای پاسداران و بسیجیان فعالیت خود را ادامه داد . اما عطش سیری ناپذیر غلامحسین به جهاد و شهادت در راه خدا آرامش را از او سلب کرده بود ودر جستجوی گمشده و معشوقش همراه با گردان امام حسین (ع) حضور خود را در جبهه بیشتر کرد و بارها در عملیاتهای مختلف شرکت نمود.
    در عملیات کربلای چهار(دی ماه 1365)  مجروح و در بیمارستان بستری شد. اما پس از مدتی اندک در حالی که هنوز بهبود نیافته بود ، بیمارستان را ترک و حتی بدون مراجعه به منزل ، مسقیما به جبهه رفت ،و آماده شرکت در عملیات کربلای پنج شد.
    در عملیات کربلای پنج معاون فرمانده گروهان بود ، و با مجروح شدن فرمانده ،مسئولیت فرماندهی گروهان به او واگذار شد. او بوی وصل را استشمام می کرد ، یار چهره ای به او نشان داده و قرارش را ربوده بود. شور و شوق وصال در سحرگاه روز بیستم دی ماه بی تابش کرد .و در ادامه عملیات کربلای پنج ، زمانی که فقط بیست ویک بهاردر عمرش دیده بود ، در حالی که نام مقدس حضرت زهرا (س) را برلب داشت ، گلوله تیربار به سینه اش اصابت نمود و با سینه خونین به دیدار محبوب شتافت و به وصال رفیق اعلی رسید.

    **********************************
    روحش شاد و یادش جاویدان

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۸۷ ، ۰۴:۳۷
    فتحی
    ۱۹ دی ۸۴

    قیامت میقات

  • ۸۶۱ نمایش
  • قیامت میقات

    امروز در کشور ما هشتم ذیحجه است . و در برخی نقاط زمین نهم ذیحجه . چه ترکیب زیبایی! و نیز امروز نوزدهم دی ماه است . ببین تاریخ و جغرافیا باهم دست به یکی شدند و قیامتی بر پا کرده اند ، تا من و تو ساعتی را به تماشای قیامت بنشینیم .  با من بیا ! بیا . .  نگاه کن !


    آنجا را ببین ! حجاز را می گویم . روز نهم ذیحجه است  بعد از نماز ظهر و عصر. بیرون از مکه ، کنار آن کوه ، جبل الرحمه  . در آن صحرا  خیمه هایی برپاست . حسین ( علیه السلام ) از خیمه اش بیرون می آید . و خانواده و دوستانش با عشق و اشتیاق به دنبالش. در کنار کوه رو به طرف کعبه می ایستد . چه وقار و ابهتی ! اما چقدر متواضع و فروتن ! دستها را بالا می گیرد و زمزمه می کند :  الحمد لله الذی لیس لقضائه دافع . . .
    نزدیک غروب است اما حسین ( علیه السلام ) همچنان در حال خواندن دعا است . ازچشمان مبارکش بی وقفه اشک می ریزد . . .

    مولای همه آزادگان و جوانمردان حسین ابن علی ( علیه السلام ) دعای عرفه را می خواند و می گرید  . . . . . . اِلهى اَنَا الْفَقیرُ فى غِناىَ فَکَیْفَ لا اَکُونُ فَقیراً فى فَقْرى اِلهى اَنَا الْجاهِلُ فى عِلْمى فَکَیْفَ لا اَکُونُ جَهُولاً فى جَهْلى

    ***************

    دل نمی کنی ؟  بیا تا صحنه دیگر را با هم نگاه کنیم
    ببین ! آنجا را ! حجاز ، مکه ، هشتم ذیحجه است . همه حجاج با شوق و امید مکه را ترک می کنند . تا خود را به صحرای عرفات برسانند . شب همه باید در عرفات باشند . وقوف در عرفات را درک کنند . . . اما گروهی به صورت یک کاروان مسیر دیگری را می پیمایند . آنها از مکه خارج می شوند ولی راه آنها به طرف عرفات نیست !  این چه کاری است که می کنند ؟ مگر نمی دانند که اتمام اعمال و مناسک حج واجب است ؟  آنها باید شب را در عرفات بمانند و بعد از آن هم وقوف در مشعر و بعد منی و قربانی و  . . .
    کسانی دارند می روند تا به آنها تذکر بدهند . وظیفه را به آنها یاد آوری کنند . . . . اما وقتی با آنها روبرو می شوند بیشتر تعجب می کنند !! این کاروان از آن حسین ابن علی
     ( علیه السلام ) است !!!   
    -        
    یابن رسول الله ! حسین جان ! شما چرا ؟؟  مگر به عرفات نمی روید ؟ چرا حج خود را نیمه تمام گذاشتید ؟ شما باید به عرفات و مشعر بروید باید در منی قربانی کنید و باید اعمال حج را کامل کنید !
    -         قربانگاه می روم ولی قربانگاه من جای دیگری است . من قربانیانی  همراه خودم دارم . از قربانی شش ماهه تا سیزده ساله ، و هفتادساله !!  میقات من در کربلااست . . . . . .

    *******************
    حالا یکبار دیگر نگاه کن ! نوزدهم دی ماه سال پنجاه شش شمسی . ایران .  قم . ببین چه قیامتی است ! مردم فریاد می زنند . نام مراد خود را می برند : خمینی رهبر ماست . . . درود بر خمینی
    آنها مصمم و با اراده قیام کرده اند تا اعلام کنند که بندگی طاغوت وشیطان را نمی پذیرند . . . . این شروع شعله ور شدن قیامی است که تا چند صباح دیگر دنیا را  به تعجب و تمکین وا می دارد . انقلابی که دنباله همان حرکت کاروان حسینی است .  . . . .

    باز هم ببین ! این بار هم ایران . همان ایران که نوزدهم  دی را دیدی . خوزستان شلمچه . جبهه های نبرد با شیطان . نوزدهم دی ماه است.  سال شصت و پنج . عملیات کربلای پنج !
    چه قیامتی برپاشده است ! جوانان با ایمان ، عاشق ، دلاور ، دل از دنیا شسته و به یار  دلبسته ، کربلای دیگری برپا کرده اند ! کربلای پنج . عاشقان خمینی با درس از مکتب حسینی  چه زیبا دشمن تا دندان مسلح را که از تمام دنیا حمایت می شود زمین گیر و خوار کرده اند .
    آنجا را ببین ! آن سنگر تیربار ، یکی به طرف آن می رود ، تصمیم دارد شر آن تیر بار لعنتی را از یاران هم رزمش دور کند ! ببین او موفق می شود ! تیر بار خاموش شد ! سنگر منفجر شد !!! آفرین به این دلاور . . . .
     اما  چرا بر نمی خیزد . . . چرا . . بیا جلوتر ! آخ ! ببین ! این که غلام است  .  . برادرت  . . .  تیر به سینه اش خورده  . . . . . .  برادر شهیدم شهادتت مبارک !!!

    حالا دیگر خودت می دانی ! راحت باش . این قیامت را دیدی ! دیگر به فکر تاریخ یا جغرافی نباش ! زمین و زمان را نادیده بگیر ! هر جا و هر زمان ! چه فرقی دارد ! همه جا کربلاست ! همه جا عرفات است . همیشه روز عرفه است ! و همیشه روز کربلای پنج است !
    برو به فکر خودت باش ! در ایران یا حجاز ، روز نهم یا هشتم ! چه می دانم در عرفات یا در یک مسجد ، حسینیه ، گوشه اتاقت  هر جا شده یگ گوشه ای را اختیار کن ! ببین دلها را چه اشتیاقی برای مناجات با خدا دارند ! ببین جوانها را ! ببین عرفات را ! دعای عرفه را بخوان !
    می خواهی چه کنی ؟؟؟  یک کاری بکن !     ۱۹-۱۰-۸۴

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۸۴ ، ۱۲:۴۸
    فتحی