مهر خوبان

یادداشت های فتحی

مهر خوبان

یادداشت های فتحی

مهر خوبان
کانال این وبلاگ

پربیننده ترین مطالب
  • ۳۹۴۰۸ نمایش
  • ۱۵۶۱۱ نمایش
  • ۱۴۸۲۷ نمایش
  • ۳۸۸۸ نمایش
  • ۲۳۴۳ نمایش
  • ۱۸۷۴ نمایش
  • ۱۷۶۵ نمایش
  • ۱۷۹۸ نمایش
  • ۱۴۹۲ نمایش
  • ۱۴ بهمن ۸۸

    نامه ای از بهشت برای امام علی

  • ۳۹۴۰۸ نمایش
  • نامه ای از بهشت


    بابا علی جان سلام!
    شنیدم پیش ما می آیی،خوشحال شدم. آخر سی سال منتظرت بودم. این سی سال همه جای بهشت صحبت از خوبی های تو بود.ومن هم عاشقت شدم. روزاول که اینجا آمدم، آن روز مادرم فاطمه آمد پشت در.

    آخر برای تو احساس خطر کرد،صحبت هایی شنیده بود،می گفتند هیزم بیاریدتاخانه را آتش بزنیم.
    چند لحظه بعد، من خودم را در بهشت دیدم. وازآنجا دیدم مادرم پشت در افتاده و سینه اش زخمی شده!
    آنهاهمه زحمات و سفارشهای جدم پیامبر را زیر پا گذاشتند!!

    بله از سی سال پیش یعنی از روزِی که هنوز به دنیا نیامده شهید شدم، آنقدر وصف تودربهشت بود که ندیده عاشقت شدم .

    کمی بعد هم مادرم شهید شد. همیشه می دیدم که توچه رنجی از دوری و فراق مادرم تحمل می کنی!
    بابا جان!چقدرطاقت تو زیاد بود که آنهمه سختی را تحمل کردی.
    تنهایی ، نداشتن مونس، غصه ها و گریه های فرزندان،آنچه که از خواص، نخبگان جامعه وقدرت طلبها دیدی!
    بابا جان!گاهی که از شدت رنج و غصه درنخلستان با چاه درد دل می کردی قلب من آتش می گرفت!!
    وای که مادرم فاطمه چقدر غصه تو را می خورد!
    پدر جان! وقتی می گفتی  تحمل این روزهامثل خار در چشم واستخوان در گلواست، مادرم می گفت این نشانه اوج مظلومیت و غربت پدرت علی است!!

    می دانم پدر! روزهای تلخی را تحمل کردی،وبه خاطر اسلام نتوانستی فریاد بزنی!

    پدر جان! من همیشه مشتاق دیدنت بودم . وانتظار دیدارت را داشتم، ولی  . . . راستش شب نوزدهم که مهمان خواهرم بودی وقتی دلشوره های او، وگریه و ناراحتی او را موقع رفتن تو به مسجد دیدم، وقتی مرغابی ها و حتی قلاب دراز تو خواهش می کردند به مسجد نرو! خیلی دلم سوخت!!

    چقدر این لحضه برایم تلخ و ناگوار بود!!
    با خودم گفتم کاش هیچ وقت آرزو نکرده بودم که پدرم را زودتر در بهشت ببینم!
     کاش یک نفر جلوی ابن ملجم را می گرفت!
     کاش شمشیراو را می گرفتند!!
    کاش آن شب صبح نمی شد که تو به مسجد بروی!
     ولی تو پدرجان!وقتی آن از خدا بی خبر شمشیر برفرقت زد و سجاده نمازاز خون سرت پر شد، شنیدم که گفتی « فزت ورب الکعبه .. »

    چه تلخ بود دیدن این صحنه برایم!!!
    بابا جان! از یک طرف می بینم که اهل بهشت در شادی و سرورند،ولی از طرفی هم وقتی گریه های خواهرم زینب و برادرهارا می بینم! یا آنکه بچه های یتیم، کاسه شیر در دست به سوی خانه تو می ایند!!

    آنها تازه فهمیدند که علی کی بوده! همان مهربانی که شبها غذا برایشان می آورد همان که از پدر هم مهربان تر بود وبا آنها بازی می کرد،اما اسم خودش را نگفته بود.
    بابا جان! وقتی این چیزها را می بینم،از آرزوی خودم پشیمان می شوم، کاش پیش آنها می ماندی!

    پدر! بهشت را زینت کرده اند ، مادرم فاطمه و جدم رسول الله و همه اولیاء و انبیاء آماده استقبال تواند!
    درزمین دوستانت عزاداروسیاه پوشند،واهل بهشت همه مشتاق زیارتت. 

    « پسرت محسن از بهشت »

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی