مهر خوبان

یادداشت های فتحی

مهر خوبان

یادداشت های فتحی

مهر خوبان
کانال این وبلاگ

پربیننده ترین مطالب
  • ۲۲۲۹۳ نمایش
  • ۱۵۵۱۵ نمایش
  • ۱۴۷۲۷ نمایش
  • ۳۷۳۵ نمایش
  • ۲۲۹۳ نمایش
  • ۱۷۸۹ نمایش
  • ۱۶۹۶ نمایش
  • ۱۷۵۰ نمایش
  • ۱۴۳۳ نمایش
  • آخرین نظرات
    ۸ خرداد ۹۳

    شهید تاجیانی

  • ۹۳۴ نمایش
  • در خانه شهید مجتبی تاجیانی


    در یک صبح جمعه با صفای بهاری، منزل شهید مجتبی تاجیانی شده بود محل تجمع دوستان و همرزمانش. حال و هوای خوبی بود. خیلی ها بعد از مدتها، از برکت یاد این شهید دوستان قدیمی خود را ملاقات کردند.و برنامه اصلی شامل قرائت قرآن و پخش فیلم کوتاه و قرائت زیارت عاشورا، همچنین بیان خاطرات چند نفر از هم رزمان شهید اجرا شد. در پایان این برنامه ، نوشته ای که هم درد دل بود و هم تشکر از روح مطهر شهدا، وهم نوعی خلاصه گزارش برنامه آن روز به حساب می آمد، توسط یکی از عزیزان قرائت شد که دلنشین و موثر بود . این خلاصه را تقدیم می کنم به همه کسانی که شهدا را دوست دارند و به آنها احترام می گذارند و در تداوم راه مقدس شهدا مصمم هستند:


    سلام ابوالفضل اسدی! سلام احمد زکی! سلام بهرام! سلام مجتبی پژمان! سلام محسن عزیزی! سلام محمد باقر! سلام محمد منصوری! و سلام امسال ما به مجتبی! چه سری است بین خیبر و کربلای چهار که پایان سالمان خیبر است و شروع سالمان با کربلای چهاری ها؟ مگر عملیات با عملیات فرق دارد و مگر فقط باید پیروزی ظاهری داشته باشیم تا ملاکمان شود برای شهدایمان.

    اصلا بگذارید بگویم همه ی کربلای چهاری ها سلام! همه ی خیبری ها سلام!من با این جمع حرف نمی زنم مجتبی جان مثل همیشه با تو هم حرف نمی زنم با مادرت حرف می زنم که این مراسم هر چه دارد به خاطر یک لبخند روی لب مادر توست.

     اردیبهشت بوی دی ماه 65 را گرفته است و مگر نه این است که شهادت بهار عمر مجتبی است. اگر ذهنم یاری کند مجتبی همین روزها عکس حجله ای انداخت و پشتش را امضا کرد و همراه مفاتیح داد به دوستهایش  . همین روزها بوده اما نه مثل روز های ما. روز های ما اگر برکت شهید پرورش دادن داشت که حالمان این نبود. مادر! باید 28 سال می گذشت باید وجدانمان درد می گرفت، باید می گذشت این روزها تا دلمان برای خودمان تنگ بشود، و بیاییم سراغت. بیاییم سراغ مجتبی را از تو بگیریم مادر! من تقصیر دارم به همان اندازه که مجتبی را ندیده ام، اما وصفش را شنیده ام. مادر! من تقصیر دارم به همان اندازه که همین چند روز صدای وصیت نامه خوانی اش را شنیده ام. مادر! من تقصیر دارم به همان اندازه که خانه ات را همین چند روز یاد گرفته ام، البته می دانم که همان خانه بمباران شده تان نیست. مادر! این صبح جمعه اردیبهشتی قبولمان کرده ای از سرمان هم زیاد است. مادر! این صبح جمعه ای دلمان را به روی ماه مجتبی باز کرده ای از سرمان هم زیاد است. مادر! اجازه داده ای با همه شرمندگی از مجتبی برای همه حرف بزنیم از سرمان هم زیاد است.

    می دانم اگر مجتبی اینجاست شاید به خاطر هیچ کدام ازما نیست، شاید به خاطر نسل اولی ها و دومی ها و سومی ها نیست، اگر مجتبی با همان نجابت و حیا و تواضع اینجاست فقط به خاطر یک نفر است و تو مادر. به خاطر تو آمده است تو که عمیق و مهربان نگاهمان می کنی مادر! تو که تنها به خاطر تو مجتبی آمده است و چند ساعتی توی دلهایمان جولان می دهد آتشمان می زند و می رود. مجتبی آمده است جای پدر راپر کند، تو را آرام کند، برایت حرف بزند، از روزهای فراق بگوید، از شب کربلای چها رحرف بزند برایت، از قد خم شده ات حرف بزند، از جفای زمانه بگوید. از دلهای خالی ما از شهادت حرف بزند. برای تو از ساعت های بدون مجتبی بودن حرف بزند. مادر! ما هیچکاره ایم . مادر! این سالها که کمی یاد شهدا افتاده ایم همان حکایت کشش معشوق است، و الا ما کجا و دلهایمان کجا و چشم های امثال مجتبی کجا. مادر! تو که محور غم مجتبایی مادر! به خاطر تو است که هم مجتبی آمده است و هم همرزمهایش همدیگر را بین این همه دنیا دوباره می بینند.

    مادر! می دانی فقط همین شهدا هستند که می توانند دلمان را بلرزانند، وقتی برای بار اول گریه محسن فعال و عبدالرضا بابایی را در یاد خیبری ها می بینم، می فهمم حتی همین همرزم ها را فقط شهدا می توانند بلرزانند.

    مادر! دلم می خواهد همین چند لحظه دلت را بچرخانی سمت مجتبی، چشمهایت را بدوزی به مجتبی از طرف ما ازش بخواهی به حق همین زیارت عاشورا که خواندیم، به حق همین یا ابا عبدالله که گفتیم به حق همین اشک هایی که بوی مجتبی را می دهد ما رابرساند به همان پوتین هایی که هنوزبرنگشته اند، مارا برساند به همان مینی بوس های شهرک بدر که خالی برمی گشتند. ما رابرساند به قطره ای از آب مشک ابالفضل، ما رابرساند به ضمانتی از ضامن آهو! می دانم مادر همه ی این ها که گفتم از سرمان هم زیاد است، اما چه کنیم که اگر تو دعایمان نکنی کلاهمان پس معرکه است...

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی